نان از درد مردم

نان از درد مردم

گرچه لای زخم بودی‌استخوان،  لیک ای جان درکنارش بود نان....  

قصــابی در حــال کـوبیــدن ساطــور بــر استخوان گوسفنــد بـود که تراشـه ای از استخوان پرید گوشه چشمش . ساطــور را گذاشت و ران گوشت را برداشت و به نزد طبیب رفت و ران گوشـت را به او داد و خواست که چشمــش را مداوا کند

طبیب ران گــوشت را دیــد طمع کــرد و گفت حالا که یکی به اومحتاج شده باید بیشتر از پهلــوی او بخــورد پس مرهمی روی زخم گذاشت و استخوان را نکشید. زخم موقتا آرام‌شد. قصاب به خانه رفت

فردا مجددا درد شـروع شد به ناچار ران گـوشتی برداشت و نزد طبیب رفت . باز هم طبیب ران گـوشت را گرفـت و همان کار دیـروز را کـرد تا چندین روز به همین منـوال گذشت تا یک روز که قصاب به مطب مراجعه کرد

طبیب نبوداما شاگرد طبیب دردکان بود قصاب مدتی منتظر شد اما طبیب نیامد. بالاخره موضــوع را با شاگرد بیان کــرد. شاگــرد طبیب بعــد از مــعاینه کــوتاهی متوجه استخوان شـد و با دو ناخن خود استخوان را از لای زخم کشید و مرهم گذاشت و قصاب رفت

بعد از مدتی طبیب آمد از شاگرد پرسید. کسی مــراجعه نکــرد. گفت قصاب باشی آمد طبیب گـفت توچه کردی؟ شاگرد هم موضوع کشیدن استخوان راگفت طبیب دو دستی بر سرش زد و گفت ای نادان آن زخــم برای مــن نان داشـت تو چطور استخوان را دیدی نان را ندیدی

گرچه لای زخم بودی‌استخوان
لیک ای جان درکنارش بودنان

حالا حکایت ایـن روزها همینه درد دیده میشه ولی مداوا نمیشه



استخوان لای زخم

ارسال شده در مورخه : دوشنبه، 3 تير ماه، 1398 توسط payegahir

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما : 
ایمیل شما : 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]