به دو دينار، خلاص و به صد دينار، گرفتار!

به دو دينار، خلاص و به صد دينار، گرفتار!

پستتوسط smyv » چهارشنبه, 1 دي ماه , 1395 20:57:53

از صحبت ياران دمشقم ملالتي پديد آمده بود. سر در بيابان قدس (صحراي فلسطين) نهادم و با حيوانات، اُنس گرفتم تا وقتي که اسير قيد فرنگ (مسيحيان) شدم و در خندق طرابلس، با جهودانم به کار گل (بنّايي) داشتند. يکي از رؤساي حلب (شهري در سوريه) که سابقة معرفتي (آشنايي) ميان ما بود، گذر کرد و بشناخت. گفت «اين چه حالت است؟».
گفتم: چه گويم؟
همي گريختم از مردمان به کوه و به دشت
که جز خداي نبودم به ديگري پرداخت
بر حالت من رحمت آورد و به دو دينارم از قيد فرنگ، خلاص داد و با خود به حلب برد و دختري که داشت، به عقد نکاح من درآورد به کاوين (مهريه) صد دينار. مدتي برآمد. اتفاقاً دختري بدخوي، ستيزه‌روي، نافرمان‌بردار بود. زبان درازي کردن گرفتن و عيش مرا منغّص داشتن (تيره و تار کردن) چنان که گفته‌اند:
زن بد در سراي مرد نکو

هم در اين عالم است دوزخ او

زينهار از قرين بد، زنهار!

وَ قِنا رَبَّنا عَذابَ النّار.


باري، زبان تعنت (عيب‌جويي) دراز کرده، همي گفت‌‌ »تو آن نيستي که پدر من، تو را از قيد فرنگ، به دينار خلاص داد؟». گفتم:‌ بلي، به دو دينارم از قيد فرنگ، خلاص کرد و به صد دينار، در دست تو گرفتار.

                                                                                                                 گلستان سعدي


smyv
کاربر عضو
کاربر عضو
 
پست ها : 0
تاريخ عضويت: سه شنبه, 18 خرداد ماه , 1394 03:52:05
تشکر کرده: 9 بار
تشکر شده: 5 بار
امتياز: 50

بازگشت به داستان و حکایت

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان