عبید زاکانی

عبید زاکانی

پستتوسط smyv » دوشنبه, 3 دي ماه , 1397 23:12:37

گویند عبید در زمان پیری با اینکه چهار پسر داشت تنها بود و فرزندانش هزینه زندگی او را تأمین نمی‌کردند،
لذا او چاره‌ای اندیشید و هر یک از پسران را جداگانه فراخوانده و به اومی‌گفت:
من علاقه خاصی به تو دارم و فقط به تو میگویم حاصل یک عمر تلاش من ثروتی است که درخمره‌ای گذاشته و در جایی دفن کرده‌ام. پس از مرگم از فلان دوست مکان آن را پرسیده و آن ثروت را برای خود بردار.
این وصیت جداگانه باعث شد که پسرها به پدر رسیدگی و محبت کنند و عبید نیز آخر عمرش با آسایش زندگی کرد تا از دنیا رفت.پسرانش بعد از دفن پدر نشانی دفینه را از دوست وی گرفته آنجا را حفر کردند تا سر و کله خمره پیدا شد.
اما وقتی خمره را باز کردند، داخلش را از سکه‌های طلا خالی و تنها ورقی یافتند که بیت شعری در آن نوشته بود:
خدای داند و من دانم و تو هم دانی
که یک فُلوس ندارد عبید زاکانی
smyv
کاربر عضو
کاربر عضو
 
پست ها : 0
تاريخ عضويت: سه شنبه, 18 خرداد ماه , 1394 03:52:05
تشکر کرده: 9 بار
تشکر شده: 5 بار
امتياز: 50

بازگشت به داستان و حکایت

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان