شدم وسواس و دیگر نا ندارم

شدم وسواس و دیگر نا ندارم

پستتوسط smyv » سه شنبه, 25 آبان ماه , 1395 22:11:55

بیامد نزد من یک شب جوانی
بگویم شرح آن را تا بدانی
که ای حامی به فریاد دلم رس
شدم وامانده و درمانده، بی کس!
شدم وسواس و دیگر نا ندارم
و حتی بین مردم جا ندارم
خودم خسته، ندارم حس پاکی
زن و بچه ز دستم گشته شاکی
بگفتم ای جوان خوب و عاقل
چرا گشتی شبیه فرد غافل؟!
خدا از تو همین اندازه خواهد
تو وسواسی، خدا این را بداند
تو بیماری، شوی خوب و مداوا
کنی با خود اگر قدری مدارا
بدان احکام تو با فرد سالم
نباشد مثل هم ای مرد عالم!
بشو تو بی خیال هر نجاست
ببین آنگه چه می گردی تو راحت!
جوان با حرف من زد زیر خنده
که حرف های تو انگاری چرنده!
نگاهی با تعجب کرد و گفت: هان!!؟
شما فهمیدی چی گفتی حاجی جان!!؟
شما گویا نخواندی درس احکام!
که می گویی کنم این گونه انجام!!
ببین حاجی درون این رساله
عبادت با نجاست ها محاله!
چگونه می شود حالا نجاست
نباشد نزد وسواسی، خباثت؟!!
به او گفتم ببین کار من این است
بدانم هرچه از احکامِ دین است
بدانم حکم دین، هم درد وسواس
که کردم واحد این رشته را پاس
اگر داری قبولم پس بکن گوش
مکن حرف مرا هرگز فراموش
ببین جان برادر حکمت این است
برای تو خدایت بهترین است
بلال آن مرد حق مرد یقین بود
ببین سینِ بلالش عین شین بود!
اگر او می تواند شین بگوید
سپس عمدا به جایش سین بگوید
بله آنجا خدا از او بخواهد
که حتما شین بگوید چون تواند!
ولی جایی که آن مردِ ره دین
ندارد در توانش گفتن شین
پذیرد آن خدای مهربانش
به جای شینِ او سین را برایش!
و حالا حکم تو مثل بلال است
هماهنگ تو و این حس و حال است
ببین یک فرد وسواسی چنین است
و اینهایی که گویم عین دین است
الهی که شود شیطان فدایت
فدای آن نگاه و غصه هایت
که گوید آن خدا در سوره ناس
پناه از شر آن شیطان خناس
که وسواس تو هم کار همان است
که شیطان دشمن افکار و جان است
اگر خواهی رها گردی زشیطان
ببین حامی چه می گوید پسر جان
بشو لوتی! بشو مشتی! بشو داش!!
بگو عشقم کشیده بی خیال باش!
اگر شیطان نشست در فکرنازت
و خواهد تا کند وسواس بازت!
اگر گوید به تو اینجا نجس شد!
نمازت باطل و بی حال و حس شد!
بگو باشد نجس! من بی خیالم
کنم در بی خیالی عشق و حالم
بگو اصلا نجس باشد! چه باکی
که باشد این نجاست عین پاکی
خدا گفته نمازت بهترینه
همون جوری که سینش عین شینه!
برو شیطان برو فکر خودت باش
برو عشقم کشیده بی خیال داش
نمی خوانم دوباره من نمازی
که باشد آن خدا از بنده راضی
که عشق من کشیده بد بخوانم!
نماز با نجاست نوش جانم
برو شیطان برو فکر خودت باش
برو عشقم کشیده بی خیال داش
جوان یک لحظه گل از گل شکفتش
همین که آنچه را گفتم شنفتش
روانه شد به سوی بی خیالی
که گیرد بعد از این یک حس و حالی
شود تسیلم حق تسلیم احکام
نباشد بعد از این بیچاره و خام
بمالد پشت شیطان را کف خاک
رسد با بی خیالی تا به افلاک
smyv
کاربر عضو
کاربر عضو
 
پست ها : 0
تاريخ عضويت: سه شنبه, 18 خرداد ماه , 1394 03:52:05
تشکر کرده: 9 بار
تشکر شده: 5 بار
امتياز: 50

بازگشت به شعر

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان