عجب و غرور

عجب و غرور

پستتوسط smyv » شنبه, 22 تير ماه , 1398 23:06:59

شخصی تعــریف می‌ کــرد وقـتی از نماز جمـاعت صبـح بر می ‌گشتـم جماعتی را دیـدم کـه به زور قصـد سـوار کـردن گاو نری را در ماشین داشتند. گاو مقاومت می‌کرد و حاضر نبود سوار ماشین بشود، من رفتــم دستی به پیشـانی گاو کشیدم و گاو مطیع شد و سوار شد


من مغرور شـدم و پیش خودم گفتم این ازبرکت نماز صبح است‌ وقتی به خانه رسیدم دیدم مادرم گریه و زاری می‌کند، علـت را که جــویا شــدم گفت گاومان را دزدیدند.
گاو مرا شناخته بود ولی من او را نشناختم
smyv
کاربر عضو
کاربر عضو
 
پست ها : 0
تاريخ عضويت: سه شنبه, 18 خرداد ماه , 1394 03:52:05
تشکر کرده: 9 بار
تشکر شده: 5 بار
امتياز: 50

بازگشت به داستان و حکایت

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان